مسافر سرزمین بهشت
بعد از سالها امید و آرزوی رسیدن به سرزمین بهشت، من هم بالاخره کولهبارم را بستم تا به سرزمینی که برای همه ایرانیان و بسیاری از اروپاییان بهشت محسوب میشود، برسم. سرانجام 29 آگوست بعد از 20 ساعت پرواز در آسمان آبی شهر مونترال کانادا هواپیما به زمین نشست تا مسافر بهشت گمشده از هواپیما پیاده شود. راه رسیدن به بهشت خیلی هم آسان نبود و نخواهد بود. توی هواپیما برگهای به مسافران میدهند که هرچیزی که به همراه دارید اعلام کنید. بیش از پانزده هزار دلار به همراه داشتم، از ترس اینکه مبادا جریمه شوم توی برگه جایی را تیک زدم که کمتر از ده هزار دلار دارم. وقتی که از درگاه پلیس رد شدم، پلیس درگاه اول روی برگهام چیزی با علامت قرمز نوشت تا پلیس درگاه خروج مرا تفتیش کند. به پلیس بعدی که رسیدم ساکهام گشت و گفت چقدر پول داری گفتم نه هزار دلار، پولهایم را دو جای مختلف گذاشته بودم. بعد که پیدا کرد همه را تک تک شمارد و گفت جریمه میشوید. هرچه خواهش کردم و گفتم بابا این پول که مبلغی نیست؛ دو تا بچه دارم خرید وسایل و تخت و لوازم برای آنها و آماده کردن خانه برای آنها، بیش از بیست هزار هزینه دارد؛ گفت بهتر بود که به هر بچه پنج هزار میدادی که وقتی میآیند با خود میآوردند تا خودت بیاری و جریمه بشوی. گفت یا دویست و پنجاه دلار جریمه یا به پلیس قبلی برمیگردانم که اگربرگردانم ممکن است تا سقف دو هزار و پانصد دلار جریمه بشوی. گفتم جهنم بنویس دویست و پنجاه دلار که بپردازم بروم. دو ساعت مرا تو فرودگاه نگه داشتند، به خدا اگر هواپیمایی بود که میتوانستم همان شب برگردم؛ همان شب برمیگشتم. خلاصه از فرودگاه خارج شدم. بیرون در یک استاد کانادایی دو ساعت منتظر من بود تا از فرودگاه بیرون بیایم؛ او آدم خوبی است و آن شب مرا خانه خود برد؛ گفتم من میروم هتل گفت نمیخواهد چند روز پیش من بمان بعد برو هتل. چند روز ماندم تا کارهای اداری را درست کردم بعد یک خانه گرفتم. هفته اول همش دنبال انجام امور اداری بودم، گرفتن شماره بیمه اجتماعی (NAS)، بیمه درمانی، ثبت نام دانشگاه و غیره گذشت. خیلی زود یک هفته گذشت. استادم آدم خوبی است. او مجرد است و از قضا دو هفته ایران را گشته است و خوب ایرانیها را میشناسد؛ شب اول خودش شام درست کرد؛ از شب دوم هر شب یکی از ما دیگری را مهمان کردیم و سه چهار شب رفتیم رستوران. استادی است که نه شراب میخورد و نه سیگار میکشد، یه جورایی همفکر هستیم. او مرا برای دوره پستدکترا به کانادا دعوت کرد و آلان هم ماهی سه هزار و پانصد دلار پرداخت میکند تا من روی طرح پژوهشی او کار کنم. روزی از خیابان میگذشتیم از جایی که خط عابر پیاده نبود، از دور ماشینی میآمد سریع دوید رفت آن طرف خیابان، اما من ماندم تا ماشین بگذرد با آرامش رفتم. خندید و گفت که تو ایرانی نیستی؛ گفتم چرا؟ گفت آخه ایرانیها خیلی رعایت نمیکنند. خندیدم و گفتم آخه من دو تا بچه دارم نمیتوانم ریسک کنم.